مزرعه آفتاب‌گردان؛ نوشته دانیال سوخته زار | سه فصل نخست

مزرعه آفتاب‌گردان | نویسنده: دانیال سوخته زار

فصل اول: مزرعه‌ای میان تنهایی

جنوب فرانسه، لوبرون – تابستان ۱۹۸۵

خورشید عصرگاهی با نوری کم‌جان بر مزرعه‌ی آفتاب‌گردان می‌تابید؛ جایی که آرتور، غرق در سکوت و اندوه، ایستاده بود. ساعاتی پیش، ماری را به خاک سپرده بودند. درختان سروِ آرامِ گورستان روستا، شاهد واپسین وداع او بودند؛ وداعی که برای آرتور، پایان یک زندگی بود.

اکنون بی‌هدف میان ردیف‌های آفتاب‌گردان قدم می‌زد. گل‌ها رو به خورشید چرخیده بودند، اما برای او همه‌چیز در تاریکی فرو رفته بود. قدم‌هایش سنگین بود، شانه‌هایش خمیده و نگاهش میان خاطرات گم شده بود.

ماری، تنها همدمش، تنها کسی که پس از مرگ پدر و مادرش در سال ۱۹۷۶، زمانی که تنها بیست‌ودو سال داشت، دوباره طعم زندگی را به او چشانده بود، دیگر در کنارش نبود. او زندگی‌اش را با ماری ساخته بود؛ خانه‌شان، مزرعه‌شان و شب‌هایی که با شعر و رؤیا سپری می‌شد. اکنون همه‌ی آن روزها، تنها خاطره‌ای خاموش در سکوت خانه بودند.

با بی‌میلی به خانه بازگشت. در را که گشود، سرمای سنگین تنهایی به استقبالش آمد. دیگر نه صدای خنده‌ای بود، نه عطر غذایی، و نه حضور گرم ماری.

چراغ مهتابی کم‌نور دیوار را روشن کرد و روی مبل خاکستری همیشگی نشست. خانه برایش غریبه شده بود. آشپزخانه، همان جایی که همیشه ماری در آن مشغول بود، اکنون خاموش و خالی به نظر می‌رسید.

در همان لحظه، خاطره‌ای همچون برق از ذهنش گذشت؛ صندوقچه‌ی ماری. همان صندوقچه‌ای که با لحنی جدی از او خواسته بود تا زمانی که زنده است، هرگز آن را نگشاید. حالا دیگر زمانش فرا رسیده بود.

با تردید به اتاق رفت، زانو زد و صندوقچه‌ی چوبیِ غبارگرفته را از زیر تخت بیرون کشید. دستانش می‌لرزید. قلبش از اضطراب به تپش افتاده بود. آیا درون این صندوقچه‌ی مرموز، نوری برای روزهای پس از ماری پنهان شده بود؟

فصل دوم: نامه‌ای از دل تاریکی

جنوب فرانسه، لوبرون – شب همان روز – تابستان ۱۹۸۵

آرتور روی کفپوش چوبی سرد زانو زده بود و صندوقچه را در آغوش گرفته بود. به آن، همچون موجودی زنده، خیره شده بود. چیزی در دلش می‌لرزید؛ آمیزه‌ای از ترس و امید.

کلید کوچک فلزی هنوز روی کلاویه‌ی پیانوی ماری قرار داشت؛ همان جایی که سال‌ها یادداشت‌های کوتاه عاشقانه‌شان را کنار هم می‌گذاشتند.

صندوقچه با صدایی آرام گشوده شد. عطر اسطوخودوس خشک‌شده با بوی چوب کهنه در فضای خانه پیچید. درون آن پر بود از یادگارهایی که ماری با دقت و عشق، سال‌ها از چشم دیگران پنهان کرده بود؛ دفترچه‌ای چرمی، چند عکس، شالی آبی‌رنگ و پاکتی با دستخطی آشنا.

روی پاکت نوشته شده بود:

«برای آرتور، فقط وقتی که دیگر کنار تو نیستم.»

آرتور انگشتانش را روی خطوط نوشته کشید، نفس عمیقی کشید و پاکت را گشود.

«آرتور…
اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی دیگر در کنارت نیستم.
تمام این سال‌ها، با تمام وجودم در کنار تو زندگی کردم و اکنون که رفته‌ام، تنها آرزویم این است که تو زندگی را ادامه بدهی.

شاید غم، همچون مه، روزهایت را دربر بگیرد؛ اما فراموش نکن که هنوز زنده‌ای. هنوز در وجودت نوری هست؛ درست مانند آفتاب‌گردان‌هایی که همیشه رو به خورشید می‌گردند.

اگر روزی دلت دوباره هوای عشق کرد، اگر کسی لبخند را به زندگی‌ات بازگرداند، از دوست داشتن نترس. به خودت اجازه بده. عشق ما هرگز از میان نمی‌رود، اما قلب تو حق دارد دوباره بتپد.

دوستت دارم، تا همیشه…

ماری»

اشک، دستان آرتور را خیس کرده بود. دفترچه‌ی چرمی را برداشت و آرام ورق زد. در نخستین صفحات، یادداشتی با تاریخ ۱۹۷۹ خودنمایی می‌کرد.

فصل سوم: جایی میان نور و بذر

لوبرون، دهکده‌ی وال‌روزِل (Valrosel) – تابستان ۱۹۷۹

آفتاب بر سنگفرش‌های گرم و روشن وال‌روزِل می‌تابید و عطر نان تازه با بوی گل‌های خشک‌شده‌ی اسطوخودوس در هوای دهکده آمیخته بود. بازارچه‌ی محلی در دل تابستان جان گرفته بود؛ نوای ساز نوازنده‌ای دوره‌گرد با خنده‌ی کودکانی که کنار فواره‌ی سنگی می‌دویدند، درهم می‌آمیخت.

آرتور، که اکنون بیست‌وپنج سال داشت، زندگی آرام و خاموشی را می‌گذراند. سه سال از آن سانحه‌ی ناگهانی گذشته بود. هر صبح با طلوع خورشید از خواب برمی‌خاست، به مزرعه‌ی پدری سر می‌زد، آفتاب‌گردان‌ها را آبیاری می‌کرد و غروب‌ها با دلی سنگین به ایوان خانه‌ی سنگی بازمی‌گشت.

مرگ پدر و مادرش هنوز همچون سایه‌ای ماندگار بر نگاهش نشسته بود؛ گویی بخشی از وجودش در همان روز برای همیشه در تاریکی مانده بود.

آن روز برای خرید بذر تازه به دهکده آمده بود. قدم‌هایش او را به گل‌فروشی کوچکی رساند که در کنار کلیسای قدیمی قرار داشت؛ ساختمانی با دیوارهای سنگی روشن و پنجره‌ای که پرده‌ی تور سفیدش در نسیم تابستانی آرام می‌رقصید.

وارد مغازه شد. هوای داخل خنک‌تر بود و بوی خاک، چوب تازه و اسطوخودوس خشک‌شده، حسی آشنا و دلنشین به فضا می‌بخشید.

پشت پیش‌خوان، دختری ایستاده بود. موهای بلوطی‌رنگش را زیر شالی سفید و لطیف جمع کرده بود. پوست روشنش زیر نور پنجره می‌درخشید و چشمان سبز و آرامش، هم‌زمان حس آرامش و شگفتی را در دل بیننده زنده می‌کرد. در چهره‌اش مهربانی خاموش و بی‌ادعایی موج می‌زد؛ مهربانی کسی که رنج را شناخته، اما هنوز امید را از یاد نبرده است.

دختر نگاهش را از دسته‌گل‌ها برداشت و با لبخندی آرام گفت:

«سلام… برای بذر آفتاب‌گردان آمده‌اید؟ تازه رسیده‌اند.»

آرتور که برای لحظه‌ای در نگاه او مانده بود، آرام سر تکان داد.

«بله… ممنون.»

دختر بسته‌ای از بذر را برداشت و هنگام تحویل آن گفت:

«من شما و خانواده‌تان را می‌شناسم… از آن اتفاق خیلی متأسف شدم. هنوز یادم هست آن روز چه سکوت سنگینی روی دهکده افتاده بود. امیدوارم خدا به شما صبر داده باشد. خیلی‌ها اینجا به یادتان بودند، حتی اگر چیزی نگفتند.»

در صدایش نه ترحم بود و نه اغراق؛ تنها همدلی صادقانه‌ای شنیده می‌شد.

آرتور نفس عمیقی کشید. بغضی آرام گلویش را فشرد، اما تنها لبخندی کم‌رنگ بر لب آورد و گفت:

«ممنون… مهربانی‌تان را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.»

سکوتی کوتاه میان آن دو نشست؛ سکوتی که نه سنگین بود و نه بی‌معنا، بلکه شبیه خاکی حاصلخیز که بذر سرنوشتی تازه در آن کاشته شده باشد.

آرتور از مغازه بیرون رفت، اما آخرین نگاهش به آن دختر و چشمان سبزش، برای همیشه در دلش ماند.

و همه‌چیز، از همان‌جا آغاز شد.

آن دیدار، آغاز عشقی آرام و عمیق بود. ساعت‌ها کنار رودخانه‌ی دهکده قدم می‌زدند. آرتور گاه نقاشی می‌کشید و ماری برایش شعر می‌خواند. با حضور او، زندگی دوباره به مزرعه بازگشت؛ با خنده‌هایش، با موسیقی‌اش و با جان تازه‌ای که به خانه بخشیده بود.

دو سال بعد، در سال ۱۹۸۱، با یکدیگر ازدواج کردند. خانه‌ی سنگی‌شان را با عطر اسطوخودوس، بوی قهوه‌ی داغ و گرمای عشق آراستند. در میان آفتاب‌گردان‌ها، زندگی برایشان شیرین و آرام بود؛ تا آن‌که در سال ۱۹۸۵، بیماری آرام و بی‌صدا از راه رسید…

 

 

درباره نویسنده

دانیال سوخته‌زار، نویسنده و داستان‌پرداز ایرانی است که در آثار خود به روایت عشق، تنهایی، فقدان و پیچیدگی‌های روابط انسانی می‌پردازد. نوشته‌های او با فضاسازی شاعرانه و توجه به جزئیات احساسی، تلاش می‌کنند مخاطب را به جهان درونی شخصیت‌ها نزدیک کنند.

«مزرعه آفتاب‌گردان» یکی از داستان‌های اوست؛ روایتی درباره عشق، فقدان و امیدی که گاهی درست در تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی جوانه می‌زند.