فصل چهارم: خاموشی در دل نور
جنوب فرانسه – تابستان ۱۹۸۵
بیماری ماری، آرام و بیصدا، از اواخر بهار در جانش ریشه دوانده بود؛ نخست با سرفههایی خشک که بیضرر به نظر میرسیدند، سپس با خستگیای که همچون مه بر جانش نشست، تبهای شبانه و وزنی که بیدلیل از تنش آب میشد.
پزشکان گفتند: «سل ریوی.»
بیماریای قدیمی که دوباره در روستاهای جنوب فرانسه جان گرفته بود.
آرتور هر روز شاهد خاموششدن زنی بود که روشنایی را به زندگیاش آورده بود. شبها کنار تخت ماری مینشست، برایش آواز میخواند، پیشانی تبدارش را با پارچهای نمدار خنک میکرد و در تاریکی خانه، لبخند کمرنگش را تماشا میکرد؛ لبخندی که با وجود درد، هنوز مهربانی در آن موج میزد.
اما هر شب، پس از آنکه ماری به خواب میرفت، آرتور به مزرعه میرفت. میان بوتههایی که از شبنم خیس شده بودند، زیر آسمان خاموش، اشک میریخت و نفس میکشید. هیچجا جز مزرعه نمیتوانست این درد را تاب بیاورد.
همانجا که سالها در کنار ماری خندیده بود، بذر کاشته بود، قهوه دم کرده بود و پاییز را تماشا کرده بود؛ همانجا که برایش معنای خانه پیدا کرده بود.
در ماههای آخر، ماری دیگر از تخت پایین نمیآمد. اما گاهی، وقتی آرتور را کنار پنجره میدید که در سکوت به بیرون خیره شده است، با صدای ضعیفش میگفت:
«قول بده… که ادامه میدی، حتی اگه بدون من. آرتور، تو باید این خونه رو زنده نگه داری؛ هم برای خودت، هم برای من… هم برای آفتابگردونا.»
این جمله را آرام میگفت. چشمانش نیمهباز بود، اما سبزی نگاهش هنوز در وجود آرتور نفوذ میکرد؛ همان سبزی آشنا که حالا با مرگ آمیخته بود.
مرگش آرام بود؛ نه فریادی، نه درد آشکاری. فقط نفسی کوتاه، لبخندی اندک و نگاهی که دیگر حرکت نکرد.
و سکوتی که پس از آن آمد، سنگینتر از هر صدایی بود که آرتور میشناخت.
خانه سرد شد. دیوارها خالیتر از همیشه به نظر میرسیدند. بوی اسطوخودوس هنوز در اتاق خواب مانده بود، اما حالا بوی غم میداد.
آرتور روزها بیهدف میان اتاقها قدم میزد. نه کتابی میخواند، نه غذایی درست میکرد. فقط از پنجره بیرون را نگاه میکرد؛ مثل کسی که منتظر است چیزی تغییر کند، اما نمیداند چه چیزی.
با مردم دهکده هم کمتر حرف میزد. دعوتها را رد میکرد و از پرسشها میگریخت. حتی صدای خندهی بچهها در میدان روستا برایش زخم بود.
چیزی درونش آهسته در حال شکستن بود؛ نه فقط به خاطر نبودن ماری، بلکه به خاطر این حقیقت که دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد شد.
گاهی در مزرعه، میان گلهای پژمرده و خاک سرد، به صدای ماری فکر میکرد؛ به بوی موهایش، به چای عصرگاهی و گفتوگوهای شبانهشان.
او تنها زنی بود که توانسته بود غم کودکیاش، مرگ والدینش و سالهای تنهاییاش را با خندهای گرم کنار بزند.
حالا که ماری رفته بود، آن تاریکیها دوباره بازگشته بودند.
روزی رسید که باید او را به خاک میسپردند.
در قبرستان دهکده، جایی پشت کلیسا، میان ردیفی از درختان بلند سرو، ماری به خاک سپرده شد. هوا سرد بود، آسمان خاکستری و باد از لابهلای شاخههای سرو میگذشت و نوایی میساخت شبیه نالهای دور.
مردم دهکده در سکوت ایستاده بودند. هیچکس چیزی نگفت.
حتی آرتور، با چشمانی بیاشک، تنها شاخهای اسطوخودوس بر خاک ریخت و زمزمه کرد:
«قول میدم… ادامه بدم. حتی اگه بدون تو.»
و با آن زمزمه، خاک سردتر از همیشه به نظر رسید.
اما چیزی در دل آرتور، اگرچه شکسته و سرد، هنوز زنده مانده بود؛ خاطرهای، نوری یا شاید فقط عهدی که باید به آن وفادار میماند.
فصل پنجم: در سایهی گلهای خاموش
جنوب فرانسه – لوبرون – سالهای ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹
سه سال گذشت.
سه زمستان سرد و سه تابستان داغ.
مزرعهی آفتابگردان، که زمانی پر از خندههای ماری و صدای گرامافون عصرگاهی بود، حالا تنها پژواک سکوت را در خود داشت.
آرتور صبحها دیرتر از خواب بیدار میشد. دستهایش دیگر شوقی برای کاشت نداشتند، اما همچنان بیوقفه کار میکرد؛ نه برای سود، نه برای زیبایی، بلکه برای زنده نگه داشتن رد ماری؛ برای حفظ خاطرههایی که هر گوشهی مزرعه به آنها آغشته بود.
او هر هفته به گلدانهایی سر میزد که ماری کاشته بود. خاک را آرام با دست زیر و رو میکرد و در دل، با ماری حرف میزد:
«امروز آسمون ابریه… دوست داشتی بارون بزنه.»
اما تنهایی مثل خزه روی زندگیاش رشد میکرد.
دیگر غذا درست نمیکرد. شبها در سکوتی تلخ روی مبل خاکستریاش مینشست و به چراغ سقف خیره میماند. صدای ماری را در سکوت خانه میشنید؛ گاهی با او بحث میکرد، گاهی لبخند میزد و گاهی اشک میریخت.
روستا اما بیرحم نبود. مردم هر از گاهی ظرفی غذا، نان تازه یا دستهگلی کوچک برایش میفرستادند. ولی هیچچیز نمیتوانست جای ماری را بگیرد.
در بهار سال ۱۹۸۹، روزی در بازارچه، وقتی دستانش زیر بار کیسههای بذر لرزید و نفسش به شماره افتاد، فهمید دیگر از عهدهی کارها برنمیآید.
بدنش خسته بود؛ دلش خستهتر.
چند روز بعد، با لحنی سنگین، در قهوهخانهی کوچک روستا به پیرمردی گفت:
«اگه کسی رو میشناسی که دنبال کار باشه… کسی که بتونه با خاک کنار بیاد… بهم خبر بده.»
همان عصر، شایعه در دهکده پیچید: آرتور، همان مرد ساکت مزرعهی آفتابگردان، دنبال کمک است.
چند هفته بعد، در یک صبح آرام، زن جوانی با موهایی بلوند و بافتهشده، چمدانی کوچک و چکمههایی خاکیرنگ، جلوی در مزرعه ایستاد.
لبخندی ملایم بر لب داشت و نگاهی آرام، اما محکم در چشمانش.
«سلام… من امیلیا هستم. گفتن دنبال کسی میگردین که بتونه با خاک کنار بیاد…»
آرتور با تردید به او نگاه کرد. لبخندش بیپاسخ ماند.
اما نگاه امیلیا چیزی داشت؛ نه از جنس ترحم و نه کنجکاوی، بلکه نوعی فهم عمیق. انگار او هم از چیزی گذشته بود.
آرتور در را کمی بیشتر باز کرد و گفت:
«اگه از آفتابگردون خوشت نمیاد، همین حالا برگرد.»
امیلیا لبخند زد.
«برعکس. همیشه فکر میکردم آفتابگردونا وفادارترین گلهای دنیان.»
آرتور برای نخستینبار پس از سه سال، نفسی سبک کشید.
فصل ششم: به وقت آفتاب و سکوت
لوبرون، جنوب فرانسه – تابستان ۱۹۸۹
روزهای اول، هیچکس حرفی نزد.
آرتور به کارهای خودش میرسید و امیلیا بیسروصدا دنبالش میرفت. کارهایی که ماری زمانی با شوق انجام میداد، حالا با دقت و حوصلهای متفاوت از سوی امیلیا دنبال میشد.
او از آرتور نپرسید چرا اینقدر ساکت است و آرتور هم از او نپرسید چرا به این مزرعهی دورافتاده آمده است.
امیلیا با خاک مهربان بود. وقتی دستانش را در دل زمین فرو میبرد، نگاهش همان حسی را داشت که آرتور فقط در چشمان ماری دیده بود: احترام.
یک روز عصر، وقتی آرتور خسته کنار باغچه نشسته بود و بیهوا به آسمان نگاه میکرد، امیلیا یک فنجان چای نعناع کنارش گذاشت و گفت:
«یادمه مادربزرگم همیشه میگفت چای نعناع، تنهایی رو کمی سبکتر میکنه.»
آرتور نگاهش کرد. لبخند نزد، اما فنجان را برداشت.
روزها گذشت. هوا گرمتر شد، آفتابگردانها سر برافراشتند و امیلیا حالا میدانست چگونه باید با خاک مزرعه رفتار کند.
عصرها گاهی با آرتور روی ایوان مینشست؛ بدون حرف.
و همین سکوت، گاهی از صدها جمله پرمعناتر بود.
تا اینکه یک شب، باد خنکی از سمت تپهها وزید.
آرتور در انبار به دنبال دفترچهای میگشت که ناگهان چشمش به صندوقچهی قدیمی افتاد؛ همان صندوقچهای که ماری برایش به یادگار گذاشته بود.
داخل آن، میان چند نامه، دفترچهی چرمی ماری قرار داشت؛ دفترچهای که دستخط او هنوز بوی زندگی میداد.
آرتور صفحات را با دستانی لرزان ورق زد تا به جملهای رسید که ماری روزی با قلبی روشن نوشته بود:
«اگر روزی رفتنم تاریکی آورد، بگذار روشنایی دوباره وارد شود، آرتور. تو برای عشق ساخته شدی، نه سوگواری.»
آرتور همانجا نشست. دفترچه را روی زانویش گذاشت و آهی کشید.
فردای آن روز، وقتی امیلیا آمد، او برای نخستینبار گفت:
«صبح بخیر.»
امیلیا لبخند زد؛ آرام و صبور.
روزهای بعد، کمکم صحبتهایشان بیشتر شد.
یک عصر بارانی، وقتی زیر سقف چوبی مزرعه از باران پناه گرفته بودند، امیلیا برای نخستینبار از خودش گفت:
«من اهل لیونم. پدرم توی کارخانهی چرمسازی کار میکرد و مادرم خیاط بود. من به مدرسهی کشاورزی رفتم. همیشه به گلها علاقه داشتم؛ مخصوصاً گلهایی که سرسختن… مثل آفتابگردون.»
لحظهای سکوت کرد و بعد ادامه داد:
«پدرم هیچوقت منو باور نداشت. همیشه فکر میکرد دارم وقتم رو تلف میکنم؛ اینکه گل و خاک و بذر چیز مهمی نیست. اون میخواست من کارهایی رو انجام بدم که خودش هیچوقت جرأت یا فرصت انجامدادنشون رو نداشت. انگار من باید رؤیاهای نیمهکارهی اون رو زندگی میکردم.»
امیلیا نگاهش را به باران دوخت.
«ولی من زیر بار نرفتم. با همون پرویی لعنتی خودم ایستادم و گفتم نه؛ همین گلها، همین خاک، راه منن. و خب… هنوزم به خاطر همین لجبازی، گاهی از خودم خوشم میاد.»
آرتور گوش میداد.
نگاهش دیگر مثل گذشته خسته نبود.
شاید هنوز غم ماری در دلش بود، اما دیگر تنها نبود.
درباره نویسنده دانیال سوختهزار، نویسنده و داستانپرداز ایرانی است که در آثار خود به روایت عشق، تنهایی، فقدان و پیچیدگیهای روابط انسانی میپردازد. نوشتههای او با فضاسازی شاعرانه و توجه به جزئیات احساسی، تلاش میکنند مخاطب را به جهان درونی شخصیتها نزدیک کنند. «مزرعه آفتابگردان» یکی از داستانهای اوست؛ روایتی درباره عشق، فقدان و امیدی که گاهی درست در تاریکترین لحظههای زندگی جوانه میزند.
دانیال سوختهزار، نویسنده و داستانپرداز ایرانی است که در آثار خود به روایت عشق، تنهایی، فقدان و پیچیدگیهای روابط انسانی میپردازد. نوشتههای او با فضاسازی شاعرانه و توجه به جزئیات احساسی، تلاش میکنند مخاطب را به جهان درونی شخصیتها نزدیک کنند.
«مزرعه آفتابگردان» یکی از داستانهای اوست؛ روایتی درباره عشق، فقدان و امیدی که گاهی درست در تاریکترین لحظههای زندگی جوانه میزند.
این مطلب بدون برچسب می باشد.
مزرعه آفتابگردان | نویسنده: دانیال سوخته زار
خوزستان - این مقام مسئول با تأکید بر نقش رسانهها در پیگیری مطالبات عمومی و توسعه فرهنگی استان، خواستار تعامل نزدیکتر دستگاه قضایی و جامعه رسانهای شد و گفت: مطالبهگری رسانهای باید دقیق، مستند و در چارچوب قانون باشد تا بتوان از ظرفیت دستگاه قضایی برای پیگیری مشکلات مردم استفاده کرد.
شب دیگری که تهران در آن با نوای بهون و حضور هزاران دلتنگ، میزبان شکوه وفاداری اقوام شد.
وقتی صدای شاهنامه با موسیقی حماسی در فضای بهون بختیاری درآمیخت، تشنهکامان فرهنگ در اهواز گرد آمدند تا در همایش فرهنگ پهلوانی، پیوند ناگسستنی ایمان و هویت ملی را در قامت امام علی(ع) و حکیم فردوسی تجربه کنند.
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه