فصل هفتم: خانهای میان طلوعها
لوبرون، دهکدهی والروزِل (Valrosel) – از بهار ۱۹۸۱ تا تابستان ۱۹۸۵
باران نرم بهاری بر سقف کلیسای کوچک سنگی میبارید. آرتور، با کت قهوهای سادهاش، جلوی در ایستاده بود و گلبرگهای چسبیده به شانهاش را میتکاند. دستهایش عرق کرده بود.
در دوردست، میان درختان سرو، ماری با چتری سفید و لبخندی آرام نزدیک میشد.
وقتی رسید، نگاهش را روی آرتور ثابت نگه داشت و آرام گفت:
«فکر نکن چون کتت چروکه، نمیگیرمت.»
آرتور خندید:
«من که اومدم تو رو بگیرم، نه نمرهی لباس بگیرم.»
در کلیسای کوچک روستا، میان صدای زنگ ناقوس و عطر گلهای آفتابگردان خشکشده، آرتور و ماری با یکدیگر پیمان بستند.
کشیش با لبخند رو به آرتور گفت:
«تو از خاک مراقبت میکنی؛ حالا مراقب دلش هم باش.»
و آرتور پاسخ داد:
«تا آخرین فصل زندگیمون.»
خانهشان همان خانهی قدیمی پدر و مادر آرتور بود؛ خانهای در کنار مزرعهای که با طلوع خورشید، زردیاش چشم را خیره میکرد.
ماری صبحها پنجره را باز میکرد و نفسی عمیق میکشید.
«میفهمی چرا همیشه میگم این مزرعه، نقاشی خداست؟»
روزها با بذرپاشی، چیدن گلها، درست کردن نان و مربا میگذشت و شبها با چای و کتابهایی که ماری با صدای بلند میخواند، به آرامش میرسید.
گاهی وسط خواندن میخندید و میگفت:
«تو هم مثل اون شخصیت داستانی. ساکت، ولی پر از حرف.»
آرتور میگفت:
«ساکتم چون دارم نگات میکنم. شعر میخونم از تو.»
تابستانها، ماری میز کوچکی کنار مزرعه میچید تا آرتور روی آن نقاشی کند. خودش هم گاهی گل خشک میکرد یا در دفتر چرمیاش مینوشت.
یک بار گفت:
«یه روزی، وقتی من دیگه نباشم، شاید همین دفتر راهت رو روشن کنه.»
چهار سال، مثل بادی که از میان آفتابگردانها میگذرد، با نرمی و گرما سپری شد.
اما در سال پنجم، اواخر بهار، دیگر سرسبزی طبیعت به چشم نمیآمد.
ماری سرفه میکرد، بیشتر میخوابید و کمتر میخندید. آرتور چیزی نمیگفت؛ فقط برایش چای زنجبیل میآورد و هر شب کنارش مینشست.
ماری گفت:
«نترس، آرتور. اینم یه فصل دیگهست… فقط فرقش اینه که باید تنهایی تمومش کنی.»
فصل هشتم: ریشههایی تازه در خاک کهنه
لوبرون، جنوب فرانسه – اواخر تابستان ۱۹۸۹
باران گاهوبیگاه زمین را نرم کرده بود. مزرعه بوی خاک خیس میداد و آرتور با چکمههای کهنهاش میان ردیفهای بلند آفتابگردان راه میرفت.
امیلیا چند قدم عقبتر، با سبدی حصیری، دانهها را از ساقهها جدا میکرد.
صدایی میانشان نبود، اما سکوت دیگر غریبه نبود.
بعد از آن روز در انبار، چیزی در آرتور تغییر کرده بود. شاید سبکتر شده بود؛ شاید گوشهای از وجودش دوباره جرئت کرده بود نفس بکشد.
یکی از عصرها، وقتی نور خورشید از لابهلای شیشههای خاکگرفته به داخل انبار میتابید، آرتور گفت:
«وقتی توی این مزرعه بزرگ شدم، یاد گرفتم هر چیزی یه فصل داره… اما هیچکس نگفت بعضی فصلها ممکنه دوباره برگردن.»
امیلیا که روی نیمکتی نشسته بود، پرسید:
«و تو فکر میکنی برگشته؟»
آرتور مکث کرد. بعد گفت:
«نمیدونم. فقط میدونم وقتی توی مزرعهای، نمیتونی جلوی رشد چیزی رو بگیری… چه آفتابگردون باشه، چه حس.»
امیلیا چیزی نگفت. فقط لبخندی زد و برگشت تا مشتی بذر در کیسه بریزد.
هفتهها گذشت.
گاهی شبها، امیلیا به آسمان نگاه میکرد و آرتور راوی قصههایی میشد که هیچوقت حتی برای ماری هم نگفته بود؛ از کودکیاش، از ترسهایش و از لحظهای که برای نخستینبار فهمید مزرعه فقط یک زمین نیست، بلکه حافظهای زنده است.
یک شب پاییزی، باد خنکی از سمت تپهها وزید. آن دو کنار آتش کوچکی نشسته بودند.
امیلیا دستهایش را به آتش نزدیک کرد و گفت:
«میدونی چرا موندم؟ چون وقتی اون روز از تپه بالا اومدم و این مزرعه رو دیدم، حس کردم شاید اینجا بتونه برای من شروعی باشه… همونطور که برای تو بود.»
آرتور به او نگاه کرد. سکوتش، مثل گذشته، از ندانستن نبود؛ از احساس بود.
پس از چند لحظه گفت:
«اگه قراره اینجا شروعی باشه… شاید بهتره دوتایی شروعش کنیم.»
امیلیا خندید؛ نه از روی هیجان و نه از روی تعجب، بلکه از آرامش.
در دل مزرعهای که زمانی فقط بوی خاطره میداد، حالا ریشههای تازهای شکل میگرفت.
و در گوشهای از ذهن آرتور، صدای ماری هنوز آرام میگفت:
«تو برای عشق ساخته شدی، نه سوگواری…»
فصل نهم: خاک، باران و خاطره
لوبرون – پاییز ۱۹۸۹
باران پاییزی آرام بر سقف خانهی سنگی میکوبید. مزرعه، خیس و خاموش، زیر پتویی از مه پنهان شده بود.
آرتور از پنجره به زمینهایش نگاه میکرد؛ زمینی که زمانی در آن با ماری قدم میزد. حالا امیلیا میان همان زمین خم شده بود، چکمههای بلندش در گل فرو رفته بود و نوارهای آبیاری را بازبینی میکرد.
آرتور زیر لب گفت:
«مثل ماری… ولی نه ماری.»
این جمله را بلند نگفت.
فقط در دلش نشست؛ همانجا، کنار زخمی که هنوز بسته نشده بود.
وقتی امیلیا برگشت، موهایش به پیشانیاش چسبیده بود و چهرهاش از سرما سرخ شده بود. با لبخند گفت:
«دوست دارم بوی خاک بارونخورده رو. انگار زمین هم گاهی دلش تنگ میشه…»
آرتور نگاهش کرد. بعد از لحظهای گفت:
«ماری هم همینو میگفت. همیشه وقتی بارون میاومد، میرفت وسط زمین، پا برهنه. میگفت خاک خیس بهش آرامش میده.»
امیلیا آرام کنار بخاری هیزمی نشست. چیزی نگفت. فقط گوش داد.
آرتور ادامه داد:
«یهبار توی بارون با هم رقصیدیم. وسط همین مزرعه. هیچکس نبود؛ فقط ما دو تا و صدای بارون روی برگهای آفتابگردون.»
امیلیا سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
«خوبه که هنوز یادت میاد. بعضیا فراموش میکنن. یا نمیخوان یادشون بیاد.»
لحظهای سکوت حاکم شد. صدای ترقوتروق چوبها در آتش، تنها صدایی بود که باقی مانده بود.
بعد آرتور بلند شد، به سمت کمد چوبی رفت و از داخل آن دفتر قدیمیاش را بیرون آورد؛ دفتر طراحیاش.
چند نقاشی از آفتابگردان، یکی از ایوان مزرعه و یکی… چهرهی ماری.
لبخندش ساده بود و چشمهایش خندان.
امیلیا به نقاشی نگاه کرد. دستهایش را در هم قلاب کرد و آرام گفت:
«تو واقعاً عاشقش بودی، نه؟»
آرتور فقط سر تکان داد.
امیلیا پس از مکثی گفت:
«میتونم یه چیزی بگم؟… من نمیخوام جای کسی رو بگیرم. ولی… اگه اجازه بدی، فقط میخوام کنار این زمین باشم. و کنار تو، اگه یه روز خواستی.»
برای نخستینبار، آرتور به چشمهایش خیره شد.
و سکوت، جور دیگری شد؛ نه سنگین، بلکه پذیرفته.
این مطلب بدون برچسب می باشد.
مزرعه آفتابگردان | نویسنده: دانیال سوخته زار
خوزستان - این مقام مسئول با تأکید بر نقش رسانهها در پیگیری مطالبات عمومی و توسعه فرهنگی استان، خواستار تعامل نزدیکتر دستگاه قضایی و جامعه رسانهای شد و گفت: مطالبهگری رسانهای باید دقیق، مستند و در چارچوب قانون باشد تا بتوان از ظرفیت دستگاه قضایی برای پیگیری مشکلات مردم استفاده کرد.
شب دیگری که تهران در آن با نوای بهون و حضور هزاران دلتنگ، میزبان شکوه وفاداری اقوام شد.
ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه